قصه های من و بابام
                                              بهترین فرصت                       با ویرایش بعضی کلمات توسط خودم

خانه ی ما آتش گرفته بود. من وبابام داشتیم اسبابها را توی حیاط می بردیم تا نسوزد. بابام اسبابهای مرا می برد. من هم چیز هایی را که دوست داشتم می بردم. کیف مدرسه ی من از دست بابام افتاد درش باز شد. چشمم به دفتر دیکته وحسابم افتاد. یادم آمد که دو تا صفر کله گنده گرفته بودم که هنوز بابام آن ها را ندیده بود.
بابام دوید و رفت تا اسبابهای دیگر را توی حیاط بیاورد. من هم دفتر دیکته و حسابم را برداشتم و دویدم و آن ها را از پنجره، توی اتاق انداختم. این بهترین فرصت برای سوزاندن دفتر هایی بود که دوتا صفر کله گنده توی آن ها بود.